|
به جای صد لعنت به تاریکی یک شمع روشن کنید کنفسیوس
|
|
|
|
||||
|
غروب چهارشنبه سوری بود . هر کوی و برزنی آتشی روشن بود. زباله ها را توی دشت کنار منزلمان می ریختند. سه بچه شرور محله گیرشان انداخته بودند . پسر بچه ای حدود 8 ساله و خواهرانش را. آزارشان می دادند . سبوعیتشان سر برآورده بود . بچه 8 ساله که توی زباله ها می لولید سعی داشت فرار کند . اما علیرضا ، محمد و غلامرضا در موقعیتهایی بودند که امکان فرار نمیگذاشت . مثل موش سیاه بود . ترسیده بود و کله اش بفهمی نفهمی بیضی بود . خواهرانش به امید یاری از سوی او بودند . فکر می کنم سه تا بودند و کوچکتر از او . بچه زبل به نظر می رسید اما بدجوری توی تله افتاده بود . به امید یافتن هیزمی ، کنده ای یا قوطی شکسته ای از زباله دانی از ممدآباد آمده بودند . بسوزانند و شادی کنند. چون مثل ما شادی دیگری نداشتند . دختران کوچک از زور سرما گونه هایشان گل انداخته بود. هم ترسیده بودند . موهایشان ژولیده بود و هر از گاهی سنگی یا کلوخی می خوردند و گریه می کردند . بچه مثل یک اسیر توی زباله ها نشسته بود و سرش را محافظت می کرد . از دور با عجله نزدیک شدم و از بچه ها خواستم ولشان کنند . گوش نکردند . کنار بچه رفتم و او را فراری دادم . بعد به سختی مانع علیرضا و محمد و غلامرضا شدم که دنبالشان نکنند و سنگ پرتاب نکنند . حایل شدم تا دور شدند . بچه ها ترسیده بودند . دور که شدند باز می دویدند . کاش کسی می آمد و اجازه نمی داد زورگویی ، ضعیفی را بیازارد .
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط تومای
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در ترکی قدیم پائیز را گوز نیز نامیده اند گوز یعنی چشم فصل چشم فصلی برای دیدن....فصل تماشا پائیدن عریان شدن سون بهار
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط تومای
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در شهر من اگر کسی از خانه ای فروشی خوشش آمد نباید خودش را لو دهد در شهر من هر کسی جنسی را پسندید باید خودش را بی تفاوت نشان دهد. در شهر من همه با آدمهایی که دوست دارند چنین میکنند. در شهر من همه احساس میخورند.....
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط تومای
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یک چشمم به تلویزیون بود و یک چشمم به کار فوتبال که تمام شد پائین رفتم همسایه ها گفتند: آقا اصغری تبریک میگوییم تراکتور سازی بازی را برد گفتم: بردش از باخت بدتر بود . گفتند: اما جلوی پرسپولیس خوب بازی کرد نتوانست امتیاز بگیرد امتیاز مهم است برای من بازی مهم بود جوانمردانه بازی کردن مهم بود گفتم: ترجیح میدهم امتیاز نگیرد ولی خوب بازی کند این یک ترجیح است شنیدم از پشت به هالو بودنم میخندیدند
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط تومای
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
باران که می باریدُ مادر بزرگ دستانش به آسمان بود سقف کاه گلی خانه اش فرو نریزد. برف که میبارید بفهمی نفهمی نگران میشد.دلواپس بام خانه قدیمی اش بود. این نگرانی به ما هم سرایت میکرد. امروز نتوانستم از باران به خوبی لذت ببرم... نگران سقف خانه های مادر بزرگها شدم... باران به دلم بارید
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:21 بعد از ظهر توسط تومای
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
همیشه این نکته برایم جالب بوده که قانونمندی زبان ترکی در دیگر زبانها رعایت نشده. اینکه بعد از هزاران سال به این نکته فکر میکنم و می بینم فارغ از تعصبات زبانی و قومی چقدر زبان زیبایی داریم شاید برای شما هم جالب باشد. اندامها در زبان ترکی بر اساس یک حرف واحد نام گذاری شده اند : دیل(زبان) دوداق(لب) داماق(کام) دیش(دندان) دیمدیک(منقار) همگی با حرف دال شروع میشوند هر اندامی که از بدن خارج شده با حرف ق شروع میشود قیچ( پا) قول(دست) قاناد( بال) قویروق(دم) قارون(شکم) قولاق(گوش) اندامهای چشم با گاف شروع می شوند گوز(چشم) گاش(ابرو) گیله( عنبیه) گیپریک(مژه) از بالای سر تا کمر با ب شروع میشوند باش(سر) بوینوز( شاخ) بویون(گردن) بئل (کمر)بوخون(پشت) بورک(قلوه) بارساق (روده) شاید حتی بورک(کلاه) و باشماق(کفش) که در هر دو سوی بدن ما را میوشانند از روی انتخاب بوده و یا هر اندام تیز با زاویه بدن مثل دیرناق(ناخن) دیز(زانو) دیرسک(آرنج) دابان(پاشنه) که با د شروع شده اند. در چهار راه آبرسان زیر یک تبلیغ شعار زیبایی نوشته اند که : اگر اتفاق بود یکبار بود... خوشحالم که این نکته را در زبانمان کشف کردم.آیا ممکن است خوانندگان وبلاگم این کشف را به دیگران اطلاع دهند؟
+
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط تومای
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
فکر می کنم از حبل المتین خوانده بودم : "آقا محمد شاه قاجار از مرشد خود حاج میرزا آقاسی صدر اعظم پرسید : اگر ایالت فارس قیام کند چه تدبیری داریم ؟ میرزا آقاسی پاسخ داد : قشون آذربایجان را می فرستیم که می توانند آنها را سرکوب کنند . پرسید : اگر خراسان قیام کند چه ؟ میرزا آقاسی پاسخ داد : قشون آذربایجان از پس هر دو برمی آید . هر نقطه کشور یاغی گری شود قشون آذربایجان می تواند آن را سرکوب کند پرسید : و اگر آذربایجان قیام کند ؟ پاسخ داد : آن وقت باید تاج و تخت را رها کرده و چشم از سلطنت بردارید .
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط تومای
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در زبان ترکی برای فصول این واژه ها را بکار میبریم بهار (بهار) یای ( تابستان) سون بهار (پائیز) قیش (زمستان) اینکه پدران ما باهوشمندی و درک عارفانه این فصل را سون بهار (آخرین بهار) اسم گذاشته اند همیشه برایم تحسین بر انگیز بوده . از آخرین بهار با هزاران رنگ و احساس لذت میبرید؟
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط تومای
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هوشمندی و اراده با چاشنی خیر خواهی دقیقا چیزی است که در سریال فرار از زندان میبینیم. مهندسی جوان برخلاف شخصیتهای هندی ُ احساسی از قیافه اش قابل درک نیست با خونسردی اغراق آمیز برای نجات برادرش خود را به زندان میاندازد . او قبلا تمام نقشه زندان را به دست آورده و تمامی اطلاعات و کانالها را به دقت بررسی میکند با فراغ بال نقشه ای برای فرار از زندان طراحی میکند. حتی این نقشه را به صورت یک نقاشی بر روی بدنش خالکوبی میکند. اتفاقاتی که در زندان رخ میدهد به تنهایی جذاب هستند . شخصیتهای مریض گونه ای که یک هدف مشترک را تعقیب میکنند. هیچ چیز سریال تکراری نیست. برخلاف فیلمهای دیگر هیچ اتفاقی قابل پیش بینی نیست حتی ممکن است شخصیت اصلی داستان هم کشته شود. این سه روز ۱۲ قسمت از سریال را تماشا کردم. رگهای چشمانم ملتهب شده و مثل همه تماشاگران سریال خواب فرار از زندان را میبینم. خوش به حالم که هنوز ۲۰ دی وی دی را تماشا نکرده ام.
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:11 قبل از ظهر توسط تومای
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
يک سوسک، بدون سر مي تواند 9 روز زنده بماند، اما بعد از این مدت بر اثر گرسنگی میمیرد. اما برخی از مردم تمام عمر بدون سر زندگی میکنند بی آنکه از نادانی بمیرند.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط تومای
|
|
|||||
|
|||||