تبليغاتX
برداشتهای شخصی
به جای صد لعنت به تاریکی یک شمع روشن کنید کنفسیوس

سه تا مگس دنبال غذا بودند مگس اولی اسمش تلخون بود اون فقط غذاهای تلخ و گس مثل فلفل و قهوه تلخ دوست داشت اخلاقش هم گند بود . بادمجان و سبزیجات اغلب سر سفره اش حاضر بود پیاز می خورد و گاهی خیار تلخ .

مگس دومی اسمش مزه لی بود اون فقط غذاهای ترش دوست داشت شب و روز ترشی و لواشک می خورد لیمو ترش هم میوه مورد علاقه اش بود .آش آبغوره هم که بهترین غذایش یود هر چه ترش تر بهتر... می تونی چیزهای ترش را اسم ببری ؟

نق نقو هم بود ازدواج نکرده و ترشیده بود .

مگس سوم اسمش عسل بود . اون شیرین ترین غذاها را دوست داشت از عسل و شکلات و شرینی گرفته تا اغلب میوه ها که طعمشان مثل تو شیرین هستند . موز و انگور و سیب

خوش اخلاق و مهربان هم بود .

 اینها دنبال غذا می گشتند . خیلی هم گرسنه بودند .

چند روز که گرسنگی کشیدند یکهو یک خوشه انگور پیدا کردند .

تلخون و مزه لی عصبانی شدند که این مزه اش شیرین هست و فقط تو یعنی عسل می تونی بخوری حالا باز ما باید چند روز دنبال غذا بگردیم .

اما عسل گفت اگر همینجا صبر کنید این انگور شیرین ترشیده می شود و مزه لی می تواند انگور بخورد اگر باز صبر کنید تا یکی دو روز گندیده می شود و تلخ می شود آنوقت تلخون هم می تواند از این غذا بخورد .

آنوقت سه تایی با هم خندیدند و به هوش عسل آفرین گفتند .

( هدف قصه : خلاقیت – کشف راههای برد برد – شناخت مزه ها – درک همکاری علیرغم تفاوت دیدگاهها و سلایق )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط تومای  | 

این روزها هوا اندکی سرد شده است .

 هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی ...

هر چند آدم نق نقویی نیستم و لباس گرم می پوشم ،

اما خودمانیم ،

زندگی اندکی سخت شده است .

این روزها قیمت گوشت دو برابر شده .

اصلا همه چیز گرانتر شده .

هر چند آدم خوش بینی هستم و می خواهم به خود بقبولانم ،

نرخ تورم پایین آمده . آنچنان که مسئولین می گویند .

هر چند در آمدم راضی کننده است،

اما خودمانیم ،

زندگی اندکی سخت شده است .

این روزها مردم کوچه و بازار که سلام می کنند آنها را نمی شناسم .

توی اتوبوس که جایشان را می دهند سرخ و سفید می شوم .

دوست ندارم ماشین خودم را برانم.

می توانم مثبت نگاه کنم و از احترام مردم خوشحال شوم ،

اما خودمانیم،

زندکی اندکی سخت شده است .

دیروزعصر که متوجه شدم یکی از رفقای قدیمی تبریز آمده بود اما به دیدنم نیامده باز خارج رفته است .

با خوم گفتم : خوب ، پس زندگیش آنقدر متنوع و شلوغ هست که من به یادش نیافتادم .

هر چه باشد معلم خوش بینی هستم .

اصلا خوش بینی درس میدهم.

اما خودمانیم ،

اندکی رنجیدم

زندگی اندکی سخت شده است .

دربست که گفتم همانجا وسط خیابان ترمز گرفت . تا ماشین را دور بزنم و سوار شوم ترافیک ایجاد شد .

مثبت نگاه کردم : حتما حکمتی بوده

اما خودمانیم

آدمها حال همدیگر را رعایت نمیکنند

زندگی اندکی سخت شده است.

شب که خانه رسیدم یادم افتاد ناهار نخورده ام.

غذا حاضر نبود

لبخند زدم. اگر قرار بود مثبت نگاه کنم باید میگفتم خوب چون گرسنه تر خواهم شد غذا بیشتر مزه خواهد داد.

اما خودمانیم

زندگی اندکی سخت شده است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط تومای  | 

سال پیش در چنین روزهایی به دعوت بچه های حوزه هنری در مشهد بودم . بعد از اتمام سخنرانی به اتفاق دوستان به حرم رفتم و از آنها خواستم اجازه دهند ، با خودم خلوت کنم خود راه بازگشت به هتل را خواهم یافت .

 تا پاسی از شب در حرم بودم و هنگامی که بیرون آمدم علاقمند بودم در یک رستوران خوب غذا بخورم . با پرس و جو از کسبه به یک رستوران خوب راهنمایی شدم . در حالیکه خسته هم بودم از دیدن محیط شیک و تمیز رستوران خوشحال شدم و برای خود میز قشنگی سفارش دادم. 

در حالیکه غذا می خوردم از محیط زیبای رستوران لذت می بردم . غذاها بسیار عالی طبخ شده بودند و تلاش می کردم مدت غذا طولانی شود .شاید خوردن سریع غذا نوعی کفران نعمت بود . به عقیده من درک طعم غذاها یکنوع شکرگذاری در برابر نعمات هست .

هنگامی که غذایم تمام شده بود آب معدنی کوچکی برداشتم تا لیوانی آب بخورم . در این حین سوسکی زردنبو و لاغر مردنی از زیر بطری آب معدنی برخاست و به زحمت روی پاهای لرزان خود ایستاد .

غرق تماشای تقلای سوسک بودم . در عین حال جوانکی داشت میز را جمع می کرد .

به سوسک اشاره کرده و طنزی پراندم: اما من سوسک سفارش نداده بودم .

در واقع برخلاف معمول چون تنها بودم برخاستن سوسک از زیر بطری آب معدنی هیچ اهمیتی نداشت اگر سوسک در حال شنا داخل سوپ بود قطعا معترض می شدم. اما سوسک زیر بطری آب معدنی بود . در کسری از ثانیه جوان رنگ پریده غیب شد و به دنبال آن از آن گوشه رستوران دیدم صاحب رستوران با عجله به سویم می آید .

تصور کردم او خواهد پنداشت من به خاطر گران بودم قیمت میز و دیدن فاکتور  قصد دبه درآوردن دارم . بنابراین تا مدیر چاق و مسن نفس زنان سر میزم رسید . رو به جوانک همراش کردم و گفتم : من که معترض نبودم .

صاحب رستوران انگار که می خواهد از یک رسوایی بزرگ جلوگیری کند ،گفت : "ما تازه زیرزمین را سم پاشی کرده ایم . آقا شرمنده ایم . خیلی عذرخواهی می کنیم ... "

بیچاره اینها را از ته دل میگفت . رنگش مثل لبو شده بود . عرق می ریخت و لبانش را غنچه کرده بود .

در حالی که برمی خواستم گفتم : اما غذای بسیار خوشمزه ای بود ...

حرفم را برید شاید در این موقعیت هر حرفی حمل بر طعنه میشد. با شرمندگی بیشتری گفت : "خواهش می کنم ببخشید خیلی ببخشید ."

خنده ام گرفته بود .او کم مانده بود گریه کند .

به سوی قسمتی از رستوران که مخصوص پرداخت بود و چند عرب فربه نشسته بودند حرکت کردم .

صاحب رستوران به همراه جوانک در حالی که بازویم را می کشیدند گفتند : "هیچ پرداختی لازم نیست شما مهمان باشید . اصلا قبول نمی کنیم ."

می دانستم که می ترسند اعتبار رستوران نامدار مشهد خدشه دار شود .

با تعجب گقتم : اما من غذا خورده ام و باید پولش را پرداخت کنم .

از من اصرار و ار انها هل دادن تا از رستوران بدون اینکه ریالی پرداخته باشم خارج شدم .

توی راه به حرف مک دونالد فکر می کردم :" مورد اعتبار واقع شدن بهتر از این است که مورد عشق واقع شویم . "

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط تومای  | 

ایرنا
راه اندازي انجمن کارتونيست هاي تبريز نقطه عطف زندگي هنري من بود
تبريز- استاد رحيم بقال اصغري چهره بين المللي هنر کارتون کشورمان از راه اندازي انجمن کارتونيست هاي تبريز در سال 1380 شمسي به عنوان نقطه عطف زندگي هنري خود ياد کرد.
وي متولد 1353 شمسي در محله تاريخي "بيلانکوه" (بيلانکي) تبريز به دنيا آمده و به دليل استعداد ذاتي اش در هنر کارتون ، که به غلط در کشور ما با عنوان کاريکاتور رايج شده ، در کمتر از يک دهه فعاليت هنري به يکي از چهره هاي سرشناس اين هنر در عرصه بين المللي تبديل شده است.
وي از دوران کودکي خود به خوبي ياد مي کند و مي گويد : از نظر خيلي ها شايد دوران کودکي تنها به چند عکس يادگاري و خاطره تلخ و شيرين محدود شود، ولي براي من موضوع متفاوت است به طوري که حتي بازي ها و اسباب بازي هاي آن دوره نيز در شکل گيري شخصيت هنري من تاثير گذاشته و بسياري از رويدادهاي آن دوره خميرمايه خلق آثارم در اين دوره از زندگي من را تشکيل مي دهد.
يادآوري مدير فرهنگ و هنر دوران کودکي اش و اشاره به تداوم ارتباط با وي در مقطع کنوني، نشان از دلبستگي عميق به فراز و نشيب هاي دوران کودکي شخصيت برجسته هنر کارتون کشورمان دارد.
استاد بقال اصغري در اين ارتباط اظهار مي کند: پدرم در هنرستان هنرهاي زيباي ميرک تبريز ، هنر قاليبافي تدريس مي کرد، ولي پس از آغاز جنگ تحميلي به کتابخانه اميرخيزي شهرک امام منتقل شد و من نيز براي پرهيز از جنگ با برادرم ، به عنوان تنبيه همراه پدر در ساعات اداري وقت خود را در اين محل سرشار از علم و دانش سپري مي کردم.
وي از دوران حضور روزانه در کتابخانه اميرخيزي به عنوان ارزشمندترين مقطع زندگي خود ياد مي کند و ادامه مي دهد: چون زمان ، زمان جنگ و جبهه بود و کتابخانه اميرخيزي نيز به دليل اهتمام مردم براي حضور در جبهه هاي جنگ رونق خاصي نداشت، به ناچار کتاب هاي کتابخانه را تنها همدم خود يافتم و بعضي از شب ها با پنج جلد کتاب براي مطالعه به خانه برمي گشتم.
وي افزود: به رغم توفيق اجباري در مطالعه کتب کتابخانه محلي، در مدرسه با ناکامي هاي زيادي مواجه و پس از تجديد شدن در مقطع سوم ابتدايي در پنجم ابتدايي نيز رفوزه شدم و خانواده نيز با ملاحظه وضعيت تحصيلي ،مانع از ادامه تحصيل من شدند.
استاد اصغري در اين ارتباط مي گويد : بعضي وقت ها که فکر مي کنم، درمي يابم که محتواي کتاب هاي مدرسه چيزي براي ياد دادن که در زندگي روزمره به کارم آيد نداشتند و همين امر انگيزه کافي براي تحصيل به من نمي داد.
پس از ترک تحصيل به کارهاي زيادي روي مي آورد ؛ مدتي در تعميرگاه مکانيکي و آهنگري خودرو کار مي کند ، سپس در مغازه سبزي فروشي در کسوت شاگردي مشغول کار مي شود، بعد از آن به مدت يک سال در مغازه جواهرسازي کار مي کند و به دليل فرط علاقه به اين شغل و نداشتن سرمايه لازم ، در زيرزمين خانه پدري با استفاده از مس و ساخت بدليجات مي پردازد، اما به خاطر آسيب رساني مواد شيمايي مورد استفاده به چشمان وي ، خانواده از ادامه کار جلوگيري مي کنند.
خريداري مجلات و روزنامه ها با پول حاصل از شاگري مغازه ، دري جديد به رويش مي گشايد و در سن 15 سالگي براي نخستين بار ، پايش به دفتر جريده فکاهي "جوالدوز" باز مي شود.
استاد بقال اصغري، اين طور از آن زمان ياد مي کند: نخستين کارتون خودم را که مي خواستم به نشريه " جوالدوز " تحويل دهم ، در ورودي دفتر نشريه در ترديد بودم که داخل شوم يا برگردم ، ولي علاء الدين حبيبي از شعراي تبريز ، آثارم را ديد و مرا به نزد مدير نشريه برد و پس از تحويل آثار بدون اينکه آدرسي بدهم، دفتر نشريه را ترک و گردانندگان نشريه نيز به دليل عدم دسترسي به من کارتون هاي من را با امضاي "ر. بقال اصغري" چاپ و اين آغازي براي فعاليت حرفه اي من در زمينه کارتون بود.
چاپ نخستين اثرش در نشريه فکاهي " جوالدوز " ، انگيزه اي براي ادامه تحصيل مي شود و پس از دادن امتحان متفرقه در مقطع راهنمايي براي تداوم آن در هنرستان هنر پيش مديران مي رود، ولي مدير وقت اين مرکز آموزشي با بيان اين مطلب که معدل وي پايين است ، از ادامه تحصيل وي در هنرستان هنر جلوگيري مي کند.
ولي استاد بقال اصغري که به خاطر ذهن فعال و پويايش، لحظه اي آرام نمي گرفت به تحصيلات خود ادامه داده و موفق به ورود به دانشگاه و ادامه تحصيل در رشته علوم تربيتي با گرايش مدير آموزشي مي شود ، هر چند حسرت تحصيل در هنرستان در دل اش مي ماند.
گوش دادن به نوارهاي صوتي "خوديابي" در آذر ماه 1379 شمسي ، جرقه "من مي توانم" ذهن استاد بقال اصغري را معطوف و سال بعد با راه اندازي نخستين انجمن کارتونيست هاي کشور در کهن شهر تبريز ، "شهر اولين ها"، گام ديگري در راستاي جامه عمل پوشاندن به آرزوهاي بزرگ اش بر مي دارد.
با آغاز به کار انجمن، مسير پيشرفت هنري اندکي هموارتر مي شود و راه براي راه اندازي پايگاه اينترنتي "تبريز کارتون" و انتشار نشريه داخلي "کاريکاره" باز مي شود.
استاد بقال اصغري، اين طور تعريف مي کند: پس از راه اندازي انجمن کارتونيست هاي تبريز به عنوان تنها انجمن ثبت شده کشور در زمينه هنر کارتون و راه اندازي پايگاه اينترنتي آن با 14هزار بازديدکننده خارجي در هر روز ، موفق به انتقال نمايندگي فدراسيون جهاني کارتون از تهران به تبريز در سال 1383 شديم.
وي مي افزايد: نمايندگي فدراسيون بين المللي کارتون که پس از آن تاريخ توسط کيانوش رمضاني در تهران بود، به تبريز منتقل و فعاليت هاي آن گسترش يافت به طوري که هم اکنون دفاتر آن در 24 استان کشورمان فعال و نشست سالانه نيز در تبريز برگزار مي شود.
در سايه پيشتکار و فعاليت هاي شبانه روزي استاد بقال اصغري و اعضاي انجمن کارتونيست هاي تبريز ، اين کلان شهر به قطب کارتون آسيا تبديل و توانمندي هاي کشورمان در زمينه خلق آثاري در اين هنر در سطح جهان منعکس مي شود.
استاد بقال اصغري و همياران هنرمندش، اما به اين بسنده نمي کنند و نخستين موزه کارتون آسيا در سال 1386 در محل ساختمان تاريخي "کتابخانه ملي تبريز" راه اندازي کرده و علاوه بر آن 40 شماره از نشريه داخلي "کاريکاره" به عنوان ارگان انجمن کارتونيست هاي تبريز و شناسنامه هنر کارتون کشورمان را منتشر کرده و تقاضاي صدور مجوز براي انتشار سراسري اين رشيه تخصصي را به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ارايه مي دهند.
استاد از نامهرباني هاي بعضي دوستان خود در تهران به دليل سنگ اندازي در مسير پيشرفت کارتونيست هاي شهرستان ها، گله ها و شکوه ها دارد ، هر چند به رغم اصرار خبرنگار سعي مي کند که سفره دل اش را باز نکند.
چهره سرشناس هنر کارتون کشورمان در عرصه جهاني از روزهايي مي گويد که به هنگام مراجعه به موزه هنرهاي معاصر جهت دريافت اسامي کارتونيست هاي جهان به منظور دعوت از آنان براي شرکت در نخست جشنواره بين المللي کارتون در تبريز از دادن اسامي به وي خودداري مي شود و يا زماني را به ياد مي آورد که دوستان و همکاران پايتخت نشين ، فراخوان جشنواره هاي بين المللي را پس از انقضاي مهلت شرکت آن در نشريات تخصصي چاپ مي کردند.
گذشت زمان ، توانمندي ها و استعدادهاي کارتونيست هاي تبريز به رهبري استاد بقال اصغري را هر چه بيشتر شکوفا مي کند و استاد علاوه بر فعاليت هاي اجرايي به نوآوري هاي علمي در حوزه فعاليت خود نيز دست مي زند ، به طوري که براي نخستين بار اقدام به ترويج واژه "کارتون" به جاي "کاريکاتور" در سطح کشور مي کند.
وي در اين زمينه مي گويد: اصطلاح کاريکاتور به دليل برداشت نادرست پيشگامان اين هنر به غلط و به جاي "کارتون" در کشور جا افتاده بود ، ولي من به نگارش مقالاتي در اين ارتباط در پايگاه اينترنتي " تبريز کارتون " براي اصلاح آن دست زدم؛ هر چند در ابتدا اين کار با مقاومت هايي از سوي کارتونيست ها روبرو مي شد ، ولي به تدريج جاي باز خود را در قاموس اين هنر باز کرد.
نهال نوپاي انجمن کارتونيست هاي تبريز به عنوان محفل اصلي فعاليت هاي کارتوني کشور به تدريج پا مي گيرد و در حالي که نخستين جشنواره بين المللي انجمن به رغم برخي مخالفت ها با حضور کارتونيست هاي 31 کشور جهان در سال 1381 برگزار مي شود ، در هشتمين جشنواره بين المللي اين تشکل هنري در سال گذشته ، کارتونيست هايي از 71کشور جهان شرکت مي کنند و انجمن کارتونيست هاي تبريز به يکي از قطب هاي جهاني اين هنر تبديل مي شود.
هر چند استاد بقال اصغري ، شمار رتبه ها و عناوين برتر داخلي و خارجي خود را به دليل تعدد آنها به ياد نمي آورد ، ولي از داوري جشنواره هاي بين المللي کارتون به دليل بزرگداشت ياد ايران و تبريز به خود مي بالد و يادآور مي شود که تنها داور ايراني است که در جشنواره بين المللي ماه آينده کارتون ترکيه ، حضور خواهد داشت.
وي از توسعه اينترنت و فناوري ارتباطات و اطلاعات به نيکي ياد مي کند و بر اين باور است که فضاي مجازي ، انحصار و تمرکزگرايي در حوزه هنر را شکسته و در سايه اين فناوري ، کارتونيست هاي شهرستاني ايران اسلامي امروز به راحتي مي توانند در تمامي جشنواره هاي بين المللي شرکت کرده و قابليت هاي هنري خود را شکوفا سازند.
چهره سرشناس هنر کارتون کشورمان در عرصه بين المللي با بيان اين مطلب که نصف کارتونيست هاي ايران به صورت حضور و يا مکاتبه اي در کلاس هايش شرکت کرده اند ، مي گويد: شاگردان من از اردبيل تا دهدشت پراکنده بوده و کمترين آلبوم کاريکاتوري را مي توان يافت که اثري از شاگردانم در آن چاپ نشده باشد.
استاد بقال اصغري با گلايه از کم لطفي بعضي از ياران خود مي افزايد: متاسفانه پس از 20 سال فعاليت در عرصه کارتون و تلاش شبانه روزي براي بلند آوازه کردن نام ايران اسلامي در عرصه جهاني ، امروز اوراق ارزشيابي مرا کسي داوري مي کند که در خوشبينانه ترين حالت ، رقيب من محسوب مي شود و به نظرم اين به دور از عدالت و انصاف است.
استاد که به چند زبان زنده دنيا تسلط دارد، از فعالان نشريات تخصصي کارتون نيز شکوه مي کند و مي افزايد: به واسطه گستره فعاليت هايم از برزيل گرفته تا کشورهاي شرق دور ، در نشريات تخصصي کارتون مصاحبه ها و اخبار مرتبط با من را مي توانع سراغ گرفت ، ولي در اين مدت يک بند خبر نيز در خصوص فعاليت هاي من در نشريات تخصصي داخلي درج نشده است.
وي با اشاره به پوشش خبري گسترده مسابقات داخلي کارتون توسط نشريات تخصصي مي گويد: همين نشريات، جشنواره هاي بين المللي انجمن کارتونيست هاي تبريز را که با حضور غول هاي کارتون جهان از قبيل "کازانوسکي" و "زلاتوفسکي" برگزار شده پوشش نمي دهند.
چهره سرشناس هنر کارتون کشورمان در عرصه بين المللي با بيان اين مطلب که همه فعالان اين عرصه براي سربلندي ايران و ايراني در سطح جهان فعاليت مي کنند ، آرزو مي کند که دوستان روزي به دور از حب و بغض هاي شخصي و با اعتقاد به هنر راستين، دست دراز شدن کارتونيست هاي شهرستان ها به ويژه تبريز را به گرمي بفشارند.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط تومای  | 

با تاسف به علت مشکلات مربوط به وبلاگ تا 3 شنبه تازه نخواهم شد

جواب کل نظرات همان روز داده میشود. خوش باشید

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط تومای  | 

اولین روزی بود که پل روگذر آبرسانی افتتاح شده بود پله برقی کار گذاشته بودند .

آن روز باران شدیدی می بارید .

طبق معمول که وقتی ابری راه گم می کند چند قطره از فراز تبریز می چکاند تبریز به ونیز تبدیل شد . عبور از عرض خیابان مقدور نبود مگر اینکه از روگذر آبرسانی بگذرم .

مسئله اینجا بود که علیرغم شلوغی خیابانها ازدحام مسافرین ، ریزش رگبار ، تاریکی هوا ، من دیر کرده بودم.

 به وسط خیابان نگاه کردم . دو مانع عمده وجود داشت یکی نرده های وسط خیابان بود که امروز کشیده بودند و دوم آب جمع شده در وسط خیابان بود که با حرکت هر ماشین یک دوش مجانی نصیب رهگذران می شد .

به طرف بالا نگاه کردم . یا باید تا فلکه دانشگاه پیاده رفته و از عرض خیابان می گذشتم و یا بال درآورده به آن طرف خیابان می رفتم چون پله برقی فقط به طرف پایین می آمد .

آنسوی خیابان را نگاه کردم هم به طرف بالا می رفت و هم مسیر برگشت به پایین داشت . اما اینجا پله برقی فقط به بالا می رفت .

جوانها چند نفر به سرعت از سوی پله ها به طرف بالا دویدند .

پله ها پایین می آمدند و آنها بالا می دویدند تا سرانجام توانستند به بالای روگذر برسند .

با اینکه وسایل زیادی نداشتم اما از ترس افتادن و بی آبرو شدن مردد مانده بودم تا اینکه تصمیم گرفتم خجالت چند ثانیه ای را تحمل کنم تا نیم ساعت زیر باران تاخیر نداشته باشم .

چترم را بسته کیفم را محکم گرفته و از پله برقی که به پایین می آمد شروع به بالا رفتن کردم .

واقعا کار مشکلی بود همان ابتدای کار کم مانده بود ساقط شوم . وسطها مشکلی نبود اما آن بالا که پله ها خم می شدند نمی توانستم خودم را به بالا برسانم .

چند نفر در پایین و چند نفر آن بالا تشویقم می کردند .

خیس عرق شده بودم که یک جوان دستش را به سویم دراز کرد .

مانند یک فرشته نجات دستم را گرفت و مرا به زحمت کشید .

خوشحال و پیروزمندانه از بالا به پایین نگاه کردم .

آنچه از آن روز یاد گرفتم اینکه :

1 – نامید نشوم به شدت به زحمت و تلاش خود بیافزایم .حتی اگر شرایط به نفعم نباشد.

2 – از دیگران یاری جویم .

3 – قبل از انتخاب راه  به اطراف خوب نگاه کنم .

 پله برقی که به بالا می آمد آنسوی پله ها تنها در چند قدمی ام قرار داشت  و من آن بالا متوجه کار احمقانه ام شدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط تومای  | 

دیروز یک ضرب المثل ترکی شنیدم خیلی خوشم آمد:

وقتی  سایه کوچکی  بلند دیده شود یعنی خورشید در حال غروب هست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط تومای  | 

غروب چهارشنبه سوری بود .

هر کوی و برزنی آتشی روشن بود.

زباله ها را توی دشت کنار منزلمان می ریختند.

 سه بچه شرور محله گیرشان انداخته بودند .

 پسر بچه ای حدود 8 ساله و خواهرانش را.

آزارشان می دادند .

 سبوعیتشان سر برآورده بود .

بچه 8 ساله که توی زباله ها می لولید سعی داشت فرار کند .

اما علیرضا ، محمد و غلامرضا در موقعیتهایی بودند که امکان فرار نمیگذاشت .

مثل موش سیاه بود .

 ترسیده بود و کله اش بفهمی نفهمی بیضی بود .

خواهرانش به امید یاری از سوی او بودند .

فکر می کنم سه تا بودند و کوچکتر از او .

بچه زبل به نظر می رسید اما بدجوری توی تله افتاده بود .

 به امید یافتن هیزمی ، کنده ای یا قوطی شکسته ای از زباله دانی  از ممدآباد آمده بودند .

بسوزانند و شادی کنند. چون مثل ما شادی دیگری نداشتند .

دختران کوچک از زور سرما گونه هایشان گل انداخته بود.

 هم ترسیده بودند .

موهایشان ژولیده بود و هر از گاهی سنگی یا کلوخی می خوردند و گریه می کردند .

بچه مثل یک اسیر توی زباله ها نشسته بود و سرش را محافظت می کرد .

 از دور با عجله نزدیک شدم و از بچه ها خواستم ولشان کنند .

 گوش نکردند .

کنار بچه رفتم و او را فراری دادم .

 بعد به سختی مانع علیرضا و محمد و غلامرضا شدم که دنبالشان نکنند و سنگ پرتاب نکنند .

حایل شدم تا دور شدند .

 بچه ها ترسیده بودند .

 دور که شدند باز می دویدند .

کاش کسی می آمد و اجازه نمی داد زورگویی ، ضعیفی را بیازارد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط تومای  | 

در ترکی قدیم پائیز را گوز نیز نامیده اند

گوز یعنی چشم

فصل چشم

فصلی برای دیدن....فصل تماشا

پائیدن عریان شدن سون بهار

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط تومای  | 

 

در شهر  من اگر  کسی از خانه ای فروشی خوشش آمد نباید خودش را لو دهد

در شهر من هر کسی جنسی را پسندید باید خودش را بی تفاوت نشان دهد.

در شهر من همه با آدمهایی که دوست دارند چنین میکنند.

در شهر من همه احساس میخورند.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط تومای  |